تبليغاتX
خسته



 تا شقایق هست ......... زندگی اجبار است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:24  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



شهدا شرمنده ایم!!

پشت میدان مین زمین گیر شده بودند

چند نفر داوطلب شدند تا معبری باز کنند

یکی از آنها حدودا 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت.

بچه ها فکر کردند که ترسیده!

پوتین هایش را درآورد و به یکی از بچه ها داد. گفت: نوه، حیفه، مال بیت الماله!

پابرهنه از میان سیم خاردارها و میدان مین به معراج رفت... .

راستی با سه هزار میلیارد تومان چند پوتین می شود خرید؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:14  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 18:36  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



خدا کند که مرا با خدا کنی آقا  

زگیر و دار معاصی رها کنی آقا

دعای ما به در بسته میخورد ای کاش

خودت برای ظهورت دعا کنی آقا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:57  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:6  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



از بدو تولد به غم عادت کردم

با سنگدلی مردم عادت کردم

این مردم ِ چند رنگ ز چه رو پا گذارند دنیا

من برای خود از این عالم بد

فاتحه خوانی کردم!

.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:5  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



عشق رنگی در میان رنگهاست

شعله افروخته بر جنگلهاست



آبی دریای پر احساس است

سوزش خورشید تابان خداست

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:5  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



اشک هایم را ندیدی و رفتی خدا ازت بگذرد

دلم را شکستی و رفتی خدا ازت بگذرد



مگر جز وفا از من چه دیدی ای نازنین من

چرا چنین نمکی بر زخم دلم زدی ، خدا ازت بگذرد



چرا به عهدی که بستی وفا نکردی تو ای دوست؟

که عهد را تو شکستی ، خدا ازت بگذرد



منم به چشم پر از اشک خود می بالم

که صد هزار می ارزد به خنده هایت ، خدا ازت بگذرد



مرا تو چنین تنها می گذاری و می روی با رقیب

برو خدا به پشت و پناهت ، خدا ازت بگذرد



فقط مرا تو دعایی بکن ای عشقم

که بعد تو بمیرم ، خدا ( ازم ) بگذرد.....
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



به سراغ من اگر می آیید

به شما می گویم

که دگر « خسته » در این دنیا نیست

سرد و آرام از این جا رفته

به دیار باقی. . .

که بَرد شکوه خود به مقام عالی

و بگوید به مقام عالی

که دگر عشق ِ کسی

نرسد بر دادش

و فقط در دنیا بدهد بر دامش

« خسته » گر خسته شده

خسته از دنیا نیست. . .

خسته از زندگی فردا نیست. . .

خسته از عشق ِ پر از رنگ شده

خسته از عاشق ِ دل سنگ شده

به خداوند سوگند. . .

که دگر عاشق کس من نشوم جز خود او

که فقط عشق به او

بهترین فرجام است

« خسته » از دنیا رفت. . .

سوی معشوقه خود

به خداوند سوگند. . .

بهترین دیدار است

دوستان در شب و روز

« خسته » را یاد کنید

و به یک فاتحه ای

قلب او شاد کنید




سید مهدی عربی ( خسته
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 



از بیابانی گذر کردم

که ناگهان چشمم به تخته سنگی افتاد

که روی آن نوشته شده بود:

« که اگر جوانی عاشق شود باید چه کند؟ »

زیر آن نوشتم: « باید صبر کند »

بعد از مدتی دوباره از آن بیابان گذر کردم

روی همان تخته سنگ نوشته شده بود:

« اگر صبر نداشته باشد باید چه کند؟ »

زیرش نوشتم: « باید بمیرد! »

بعد از مدتی از آن بیابان گذر کردم

که چشمم به یک جوانی خورد

که به آن تخته سنگ تکیه کرده بود

اما در حالی که مُرده بود . . .

ولی افسوس . . .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط سید مهدی عربی ( خسته )  | 




ynqbfee2yfvxmgy7etbs.jpg 4tfpv7ukmlfixs7cq73e.jpg b9v1fma27k8fzvrnz9a6.jpg tzxld9zlnwlik4nm62c.jpg gasd450ae0b5z0cr4os2.jpg